--> .: V I R A N :.


Wednesday، July 08، 2009

دلم میخواد جیغ بکشم. متمدن زندگی کردن سخته.





Tuesday، July 07، 2009

هر چه میخواهد دل تنگت به من بگو. وقتی شنیدم، دلم شکست. انگار برای خودم میخواستمش. مثل یه لباسی که فقط یه دونه ازش ساخته باشن و تو همون یه دونه رو حتما حتما واسه خودت بخوای. موضوع وقتی گریه دار شد که از اشکهاش نوشت.
من برم به فکر اشکهای خودم باشم و چینهای زیر چشمم.





Saturday، June 20، 2009

دخترک تقریبا در دم جان داد. بقیه هم یا در دم جان دادن یا جان کندند. امروز عصر، همین نیم ساعت پیش که زانوی من از غم خم شد و زمین افتادم، فریاد زدم خدایا. سالهاست این کار رو نکردم. ای خدا چکار کنم؟ من اینجا چه گهی میخورم وقتی اونجا مردم جون میدن؟
مملکت من میسوزه.
میکشید که فریاد بکشند میکشم میکشم آنکه برادرم کشت. انقدر فشار بدهید که مردم منفجر بشوند. انقدر جلوی خبرگزاریها را بگیرید که CNN و BBC روزی صد بار ویدیو جون دادن دخترک را نشان بدهند. انقدر فشار بیاورید تا این مردم مسلح شوند و از هر درخت خیابون ولیعصر یه بسیجی آویزون کنند.
من چه گهی بخورم جز گریه کردن.
مادرم گفت، مادر، مگه خون من رنگین تر از مردم این مملکته؟ دلم میشکنه.
دلم میشکنه وقتی یاد اسد میافتم که میگه فوقش شهید میشیم دیگه. چسبیدم به اخبار و سی ان ان و بی بی سی میبینم و قلبم با هر عکسی که میبینم میشکنه. خورشید خانوم رو که هل کرده و سعی میکنه مسلط باشه هم تو نوبت شما میبینم و دلم میشکنه.

میخواستن رای بدن. همین. قلع و قمع کردن مردم بی گناهو. خون گریه میکنم و سیاه میپوشم. عزادارم برادر. چقدر کشتن. چقدر زدن. ای خدا. انقدر گاز اشک آور بزنید تا در اشک همین مردم غرق شوید. تهران را میخواهید بکنید بغداد؟

میبازید. به خدا که میبازید.


قلبم با شماست و خون گریه میکنم. خون





Thursday، June 18، 2009

کشور قشنگم را به گه کشیدین.
خون گریه میکنیم این روزها. خون





Thursday، May 28، 2009

هیچوقت فکر نمیکردم که این حرف رو بزنم...هرگز. اما از مراسم ختم هادسون عزیزم برمیگردم...مردی که در طول سه هفته اسم کوچیک تمام دانشجوهای کلاسشو یاد میگرفت. همه 80-90 تا. مردی بسیار با اتیکت. مردی که انچنان اثری روت میذاشت که امکان نداشت تا آخر عمرت فراموشش کنی. من میتونم ساعتها حرف بزنم در موردش. من هیچوقت نمیتونم نقش هادسون رو در اون چیزی که هستم و خواهم بود ندیده بگیرم.
هادسون برای چند سال رییس دپارتمانمون بود و تو اون مدت دپارتمان ما به طرز قابل توجهی رشد کرد. دردسر وقتی شروع شد که از زنش که یکی از استادهای دپارتمانمون هست جدا شد و دپارتمان دو قسمت شد. یکیش به رهبری کسایی که میخواستن دپارتمان رشد کنه و یکی دیگه یه رهبری زن سابقش که سلیطه ای بی نظیره. یک سال برخوردهای بد و کثیف رو نمیخوام بازگو کنم اما در نهایت رییس دانشگاه که خودش هم به حماقت معروفه هادسون رو اول برای یه مدت کوتاه و بعد برای همیشه از سمتش برکنار کرد. نمیخوام راجع به فجایعی که سر دپارتمان تازه پای ما اومد حرف بزنم اما از دست دادن رهبر و راهنمامون خیلی عواقب بدی داشت و زمان رو به عقب برگردوند. هادسون آدمی که همه عمرش همه عاشقش بودن و بهش احترام میذاشتن بدجور ضربه خورد. و روز به روز فرو رفت.
اون موقعی که من اخراج شده بودم و در مرز خودکشی بودم هادسون به دادم رسید و دستم رو گرفت و من الان جایی وایسادم که اگه خودم میخواستم بیام خیلی طول میکشید.
من زیاد حالم خوب نیست. خیلی چیزها هست که دلم میخواد بگم از این مرد. از تاثیری که روم گذاشته و خیلی چیزهای دیگه.
مرگش خیلی شوک آور بود. یه ماه دیگه تولد 49 سالگیش میشد و دو تا بچه ناز داشت.
ديشب خواب دیدم که دارن تو اتاق قدیمی من دفنش میکنن و من میگفتم دفنش نکنین زنده است. همه میگفتن نه، مرده. من میگفتم نه، داره لبخند میزنه، داره نگاه میکنه. دفنش نکنین. باورم نمیشد که مرده.
امروز تو مراسم ختمش فهمیدم که خودشو کشته. مرد به این نازنینی که انقدر قوی و محکم به نظر میومد که دست همه را میگرفت آخرش طاقت نیاورد و خودشو کشت. آدم آتیش میگیره. من سرشار از خشمم. از همه. همه کسایی که عرصه رو تنگ کردن براش. که ندیده گرفتن کارهایی رو که کرده. که هنوز خفه نمیشن و نمیفهمن که مرده و باید تموم کنن این بچه بازیهارو.
دلم خیلی شکسته...خیلی. عصبانی ام از خودم که از مرزهای از پیش تعیین شده نرفتم بیرون و نرفتم پیشش که بگم کمک لازم داری بذار کمکت کنم. همش احساس کوچیکی کردم. از من خیلی بزرگتر بود.
رفت که داغش به دل همه مان بمونه. که هممون تا ابد خودمونو مقصر بدونیم. تنها کسی که برای من نقش پدر رو بازی کرد مرد.
قلبم سنگینه.

خب واقعا ناراحت كننده است...
همونقدر كه حس قدرشناسي تو قابل تقديره!
 
خب واقعا ناراحت كننده است...
همونقدر كه حس قدرشناسي تو قابل تقديره!
 
اين كامنتاي من نميدونم چرا به اسم ناشناس پست شد. نتونستم اضافه هارو ديليت كنم! خودت زحمتش رو بكش!
 
ارسال يک نظر




Tuesday، May 26، 2009

در زندگی آدم شاید یکی دو نفر رو ببینه که برای همیشه عوضش کنند و تو یکی از اونها بودی. جات برای همیشه خالیه.
مابکل هادسون عزیز تو 49 سالگی در کمال سلامت رفت. برای همیشه. کسی که منو از ته چاه درآورد رفت و نشد که بهش بگم ممنون...





Monday، May 25، 2009

من به پنجره ای که داره بسته میشه فکر میکنم. به شبهای خالی که صدای بارون میاد توش.





Sunday، May 17، 2009

روز به این زیبایی. چرا بشینم گوشه خونه؟
موبایل را خاموش کردم و ای میلم رو دو روزه چک نکردم. دستشان از من کوتاه است!
کاش میتونستم بگم نه. کاش بچه موش نبودم. کاش خود hulk بودم. يعنی میشد؟ فقط واسه یه روز. یه ساعت. فکرشم آبدار و خوشمزه است.
میرم که برم آرایش کنم، کفش بخرم و در قهوه خانه کون نشورستان خودمو خجالت بدم.

;)?Panejehreha ro baz kardi
 
ارسال يک نظر




Saturday، May 16، 2009



Thursday، May 14، 2009

همین روزها پتو رو از دور خودم باز میکنم، اینجا رو تمیز میکنم و آشغالها رو دور میریزم. شاید پنجره را باز کردم و به آفتاب لبخند زدم.

روز بیست و هفتم اردیبهشت ماه (هفدهم ماه می )مصادف با روز جهانی مبارزه
با هوموفوبیا ( همجنسگراستیزی ناشی از ترس از همجنسگرایان ) می باشد.
متاسفانه به دلیل کمبود آگاهی های اجتماعی راجع به دگرباشان جنسی این پدیده
در جامعه ی ایران بسیار فراگیر است، بنابراین بدین وسیله از شما وبلاگ نویس
عزیز دعوت می کنیم شما هم با نوشتن پستی درباره ی این معضل اجتماعی
با توجه به مخاطبان بسیاری که دارید به بالا رفتن آگاهی های جامعه ی ما در
این زمینه کمک کنید و به فعالین حقوق بشر در زمینه ی حقوق دگرباشان جنسی
یاری رسانید
با تشکر
 
سلام ... چرا نه!؟؟؟
 
ارسال يک نظر




Monday، May 04، 2009

شهر خوشگلم دلم برات تنگ شده.

اميدوارم اون روز نياد كه بياي و بگي شهر سابق قشنگم از خودت و آدمات كه انگار يه مردم ديگه شده ان بيزارم!!
 
ارسال يک نظر




Sunday، April 12، 2009

1211

بعضی وقتا آدم سالها زحمت میکشه که کیلومترها فاصله بندازه بین خودش و سالها سردرگمی و مناسبات درد و چندش آور. همه اینکارها رو میکنه که سالها بعد...تو یه شنبه شب تنبل دلتنگشون بشه.

Jeddi? Pas yani in hame badbakhti ke daram mikesham ke darsam zoudtar tamoum she o vazam ye rouz behtar beshe, akharesh mikham beshinam vase tamoum shodane badbakhtiam gerye konam? It is so not worth it! Anywho appreciate what you have and this semi-stability dokhtar jaan. Do sale pish kheili bishtar az zendegit narazi boudi. Sorry that I'm such a grandma/preacher..I know it sounds disgusting
P.S. and sorry for the Finglish..don't have a Farsi software. Good luck
 
ارسال يک نظر




Sunday، March 22، 2009

1210

خودمونیم چه سال سخت و مزخرفی بود. نمیدونم شاید سال بعد آسون تر باشه. البته چشم انداز خوبی نداره...
امروز کاری کردم که به خودم قول داده بودم نکنم قبل از اینکه خوب روش فکر کرده باشم. اما اون کارو کردم و اون موقع احساس کردم که کار درستیه. الان نمیدونم...یعنی باید خوشحال خوشحال باشم اما حس خاصی ندارم.


چرا...چرا با من حرف زد؟ من خیلی متاسفم که باید توی یه سیاره با این گه زندگی کنم اما مجبوره با من حرف بزنه؟ مجبوره؟ خوب کردم.

سلام
سال نو مبارك
همين طوري گذرم به اينجا افتاد...
اين همه مدت و تا جايي كه من ديدم علي رغم خارجه بودنتان فارسي نوشتنتان قابل تقديره...
خوش باشيد
 
ارسال يک نظر




Friday، March 20، 2009

عيدانه

امروز عید بود. من دیشب تا 12 بیرون بودم و کمی کم هوشيار(!!!) برگشتم خونه. یه تلفن به مامانم زدم که چیز خوبی ازش در نیومد. یعنی گفت که مثل اینکه پدرم خیلی خیلی پیر شده و تا مرگش شاید چند سالی بیشتر نمونده.
امروز که مثلا عید بود....خب من سال تحویل خواب بودم. 15 دقیقه بعد از سال تحویل بیدار شدم و فکر کردم یه سال جدید شروع شد و اصلا نه عید نه سال تحویل که همیشه انقدر برام مهم بود دیگه مهم نبود. من ایران که بودم عــــــــــــــــاشق عید بودم. عاشق حال و هواش و شلوغی هاش و برنامه های تلویزیون (اون موقع انقدر بد نبودن) و بوی سفره هفت سین و چیدن سفره هفت سین بودم. همیشه سر لحظه سال تحویل من بیدار بودم و خوشگل سر سفره بودم منتظر توپ نوروزی. و عاشق آهنگ عید بودم چون اون موقع حتما داشتم یکیو بوس میکردم و عیدی میگرفتم. الان فکر میکنم چه فرصتها که از دست نرفت...
خب الان 7 سالیه که من اومدم اینور آب و سفره هفت سین ندیدم و هر سال، این موقع سال گریه ام گرفته وقتی یاد تهران قبل از عید میافتادم. یعنی این سر بالایی سعادت آباد دیدنی بود ها. پر از دست فروش و ماهی فروش و سنجد فروش و این چیزا. اون موقع ها زندگی من خیلی پریشون بود و این روزها من میتونستم کمی از بار اونهمه فکر ناجور دربیام. البرز این وقت سال یه کم برف داره و حتما قشنگ ترین چیزیه که روی کره زمین وجوود داره.
امسال به هیچ کدوم از اینها فکر نکردم و همه روز رو از اینور به اونور بدو بدو کردم وسه ساعت سر کلاس احمقانه Research Ethics نشستم و در آخر باز هم بعضی کارها رو تو آزمایشگاه ردیف کردم و اومدم خونه و یه ساعت خوابیدم. نمیدون هوای بهاری بود یا چی بود که باعث شد دلم بگیره از اینکه امسال نوستالژی هر ساله سراغم نیومده...بعد اومدم تو اینترنت و دنبال آهنگ عید گشتم. وقتی اینو پیدا کردم و صدای ثانیه ها رو شنیدم اشکم درومد و بعد از خوشحالی گریه کردم که خب خوشبختانه حس و حالش سر جاشه و از ما پر نکشیده!
""

سلام و سال نو مبارک
 
ارسال يک نظر




Saturday، March 14، 2009

1208

دارم به واکنش خودم فکر میکنم. به یه خبر، به يه تلفن.
صبح که پاشدم هوا بهاری بهاری بود. بارون قشنگ و خوشبویی میومد و من سرحال بودم. به طرف ساختمون دانشکده تقریبا جهش میکردم بجای راه رفتن.
بعد هم که خب طبق معمول یه تلفن.
من که گفته بودم این چیزارو به من نگین. من که کاری نمیتونم بکنم، کسی هم که به حرف من گوش نمیده...من چرا باید بدونم همچین گند گنده ای رو؟
من الان دارم به خودم فکر میکنم. به آستانه تحمل پایینم. به اینکه تا یه نفر بره رو اعصابم از زندگی ام میاندازمش بیرون. من چیکار کنم که رو اعصاب خودم کنترل ندارم. که نمیتونم وقتی همچین چیزی میشنوم، فقط با لبخند برگردم سر کارم. و یه کم خسته ام از تحمل کم همه برای من.
نمیدونم.
وقتی برمیگشتم خونه هوای قشنگ بهاری شده بود سرد و اون بارون خوشبو اعصاب خورد کن شده بود. و من به دادی که تو تلفن کشیدم فکر میکردم و به بی فکری یه احمق که همه رو تو دردسر میندازه. و بقیه احمقها و اینکه نتیجه اش چی میشه.
کاش خدایی وجوود داشت و شر من رو از سر زمین کم میکرد.





Saturday، March 07، 2009

1207

چيکار کنم؟ چيکار کنم که روی قله ایستادم اما دلم ميخواست تهران باشم. دلم میخواست روی پشت بوم خونمون (خونه مامانم) وایسم و از باد اسفند لذت ببرم در حالیکه به البرز نگاه میکنم. آخ که چقدر عاشق اون بادی هستم که میگن درختها رو بیدار میکنه. انگار تا مغز استخون آدمو نوازش میده. وقتی هوا آفتابیه و آسمون آبی آبی آبی.

من چه مرگمه؟ آدمی که میفته تو جاده درست...باید از این اداها در بیاره؟ من هر روز به خودم میگم خیلی خوش شانسی. شاید همه بدیهای گذشته از بین رفته. دنیا دینشو به من پرداخته! بقیه همش دست خودمه.
پس چرا حاضرم یه روز شاد و آفتابی اینجارو به یه شب دلگیر تهران عوض کنم؟

شاید چون هیچوقت نتونستم بدون فکر برگشتن به اینجا از اونجا لذت ببرم؟

این دفعه آخری که از ایران برگشتم...افسری که تو فرودگاه اینجا پاسپورتم رو چک کرد گفت به خونه خوش اومدی. من لبخند زدم. اینجا شده خونه من. حتی وقتی که بعد از یک ماه خوشی در آپارتمان رو 2 نصفه شب باز کردم و تاریکی و سرماش زد تو ذوقم.
قبل از رفتن خونه رو مثل دسته گل کرده بودم. تخت مرتب، ظرفها جمع شده بودن. حتی چند جور غذا تو فریزر بود که بذارم تو ماکروویو چون میدونستم وقتی میام خسته ام و فردا صبحش باید برم سر کار.
تو این آپارتمان سکوت حرف اول رو میزنه و این گاهی منو تا مرز خفگی میبره. کسی میدونه چقدر سخته بعد از یه روز سخت نتونی، یعنی هیچکس نباشه که باهاش حرف بزنی؟
شاید من دارم برای این استقلال بهای زیادی میدم. کلی شاید تو زندگی من هست.

اما این آپارتمان با همه سردیها و سکوتش شده خونه من. من یاد روزهایی میافتم که داشتم لیسانس میگرفتم و تو خوابگاه بودم. به خودم میگفتم من ایران زندگی میکنم، اینجا فقط درس میخونم. بعد سه ما تابستونو میومدم تهران.
زندگی چه مسخره شده.

Omidvaram noor be zendegit vared besheh! Amma yadet basheh ke pardeh ha ro kenar bezani va panjereha ro baaz koni
 
این پیام توسط یک مدیر وبلاگ حذف شده است.
 
ارسال يک نظر




Sunday، February 22، 2009

خواب دیدم به چوب خیلی بلند به حالت عمودی آويزون شدم. باید از یه در رد میشدم اما قد چوبه زیادی بلند بود. چوب به دیوار تکیه داده شده بود و من میدونستم میمیرم اگه بخوام بیام پایین. به خودم گفتم این که خوابه. بیدار شو درست میشه. حالا سوال اینه: آدم خواب چجوری تو خواب خودشو بیدار میکنه...نمیدونستم. اینه که تو خواب خوابیدم. بعد که بیدار شدم، بازم رو چوب بودم اما اینبار چوبه لق لق میزد. گفتم بذار بپرم پایین، وقتی مردم بیدار میشم. وسط راه از خودم پرسیدم خوابی یا بیدار؟





COPYRIGHT VIRAN ©

Design By Shiva © 2003